سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی(سعدی)
معلم فداکار جانش را فدای دانشآموز کرد
جان باختن يک معلم فداکار در حين کمک به سيل زدگان
گلايه معلم فداكار لرستاني از بيمهري آموزش و پرورش
فداكاري يك معلم براي نجات دانشآموزانش
خاطره ای شگفت انگیز از امام خمینی(ره)
نامه یک مادر به گلشیفته فراهانی
ره آورد گرما(با اجازه آقامعلم)
حسنک کجایی؟!
زیبایی های پاییز
سـر آن ندارد امشب، کـه برآيد آفتابي
چـه خيال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابي
به چـه دير ماندي اي صبح؟ که جان من در آمد
بزه کردي و نکـردند، مؤذنان ثـوابي
نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتي بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابي
نفـحات صبح داني، ز چـه روي دوست دارم؟
که به روي دوست ماند، کـه برافکـند نـقابي
سرم از خداي خـواهـد، که به پايش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوي آبي
دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآيد
مگـسي کـجا تواند، که بـيفکـند عـقابي؟
نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاري
تو بدست خـويش فرماي، اگـر کني عـذابي
دل هـمچـو سنگـت اي دوست، به آب چـشم سعـدي
عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسيابي
برو اي گـداي مسکين و دري دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتي و نيامدت جـوابي
|
|
به گزارش«جهان» محمودرضا واعظي معلم فداکار يکي از مدارس شهر نيشابور در اردوي دانش آموزي و هنگام مسابقه فوتبال، متوجه فرود آمدن ميله دروازه بر سر يکي از دانش آموزانش شد.
وي در اقدامي دلسوزانه، اين دانشآموز را به سمتي پرت کرد و او را از اين حادثه نجات داد، اما ميله دروازه بر سر خودش فرود آمد و به شدت مصدوم شد.
اين معلم فداکار پس از مصدوميت به بيمارستان 22 بهمن نيشابور منتقل شد، اما تلاش پزشکان براي نجات وي بينتيجه ماند.
محمودرضا واعظي با 35 سال سن 11 سال سابقه معلمي داشت.

عکس يادگاري مرحوم محمودرضا واعظي نسب با دانش آموزان ساعاتي قبل از حادثه
معلم لاله گون شد پیرهن تو ...
ز احوال خوشت کس را خبر نیست
چو دریا پاک بوده دامن تو
معلم ای شمع فداکار فقط باید بسوزی و نور افشانی کنی ولی هیچ گاه هیچ کس قدر مقام تو را درک نخواهند کرد و تا اخرین لحظه عمر فقط تو هستی که فداکاری .
ای مسئو لین یعنی تا کی ؟؟؟؟؟؟
روز و هفته معلم گذشت ولی دریغ از یک تشکر خالی ؟؟؟؟؟؟؟؟
معلم شهیدم دوستت دارم
هدف نجات انسانهاست.
روحش شاد
از خداي بزرگ براي اين آموزگار آمرزش و آرامش و براي بازماندگان شكيبايي آرزو مي كنم .
به اميد اين كه مردم و مسئولين قدر اين آموزگاران محروم را بدانند
جان آدمها بسیار ارزشمند است.
خدا روح بلند او را با انبیاء محشور کند
با توجه به تعداد بسیار زیاد مدارس خصوصی و دولتی لزوم یک اداره کل در وزارت آموزش و پرورش برای برسی و کنترل سطح ایمنی در مدارس احساس میشود . امید است با ایجاد این واحد به ارزش های انسانی احترام بگذاریم و از بروز اتفاقاتی مثل آتش سوزی و برق گرفتگی و لیز خوردن و سقوط اجسام جلوگیری و پیشگیری کنیم . با تشکر
خدا بيامرزدش
وقتی خطایی از معلمی در هر جای کشور سر میزند دوستان محترم آن را به نام همه معلمان می نویسند ولی پس از چند روز این فداکاری معلم باید انعکاس یابد
ای کاش وزیر محترم بعد از اخراج تمامی معلمان خاطی تیر دروازه های اوردوگاه های ملی را با سیمان سفت نماید
چه روح بلندی داشت این پهلوان، درس دلدادگی و فداکاری را باید از معلمان آموخت. خداوند قرین رحمتش گرداند
با احترام مهدی
درجمع كمال شمع اصحاب شدند...
از طرف همشهريات با چوشماي گِريون ايرَ مونوسوم
خدا بيامورزَدِت، روحِت شاد بَشَه...
اي چرخ فلك خرابي از كينه توست
بيدادگري عادت ديرينه توست
اي خاك اگر سينه تو بشكافند
بس گوهر قيمتي كه در سينه توست
خيام نيشابوري
اون دانش آموز هم باید قدر زندگی دوباره خودش رو بدونه و از حالا بجای 2 نفر زندگی و تلاش کنه تا شرمنده استاد خودش نباشه.
قله ها ،کوه ها وآسمان ها در برابر ايثار تو دره هايي دور افتاده و حقيرند،
خاک ها از اين که پابوس تواند به سرافرازترين قله ها فخر مي فروشند،
اي معلم ، همه ايران براي ديدن تو چون آب جاري مي شوند،
اي معلم ، گلها به شوق همسايه بودن با مزار تو خوشبوترين جامه هايشان را بر تن مي کنند
ما مردم ايران ايمان داريم...
آسمان هرروز براي بوسيدن مزارت پايين مي آيد،
ما هزاران خورشيد زيبا را در مزارت خواهيم ديد،
اي معلم تو بهترين درس زندگي را به همه ما دادي....
عشق را عاشقي کردي...
اي معلم، با شبنم هايي از جنس باران بهاري با تو وداع مي کنيم...
خداحافظ...
يک معلم فداکار در حين کمک به سيل زدگان روستاي امير علياي شهرستان سلسله در اثر برق گرفتگي جان باخت. به گزارش خبرنگار سرویس حوادث انتخاب، درشهرستان سلسله در اثر بارندگي هاي اخير ديروز سيلاب از ارتفاعات مشرف به شهر الشتر مرکز اين شهرستان جاري شدوروستاي امير علياي را در محاصره سيل قرار داد. در اين هنگام معلم روستا به کمک اهالي شتافت و درحين خارج کردن اب از اصطبل هاي دام روستائيان با استفاده ازدستگاه پمپاژ / دچار برق گرفتگي شد و جان باخت . با تلاش ستاد حوادث غير مترقبه شهرستان سلسله اهالي روستا از محاصره سيل خارج شدند .
http://www.edunews.ir/?view&sid=10057
گلايه معلم فداكار لرستاني از بيمهري آموزش و پرورش
پس از حدود 2 ماه از ماجراي فداكاري معلم مدرسه روستاي المني استان لرستان، اين معلم از بيمهري مسئولان آموزش و پرورش نسبت به خود سخن ميگويد.
به گزارش آموزش نیوز به نقل از فارس، در روز يازدهم دي امسال «مرتضي داوري» مدير آموزگار دبستان روستاي المني شهرستان نورآباد استان لرستان، در سر كلاس درس متوجه شد كه بخاري نفتي كلاس در وضعيت مناسبي نيست و در حال آتش گرفتن است.
داوري قبل از آنكه بخاري آتش بگيرد، به سرعت آن را بلند كرده و از كلاس بيرون برد كه در بين راه باك نفت بخاري منفجر و صورت، سينه و دست اين معلم فداكار دچار سوختگي شد.
خبر اين حادثه طي يك هفته پس از اين ماجرا در رسانههاي كشور منتشر شد و اين معلم از سوي وزير آموزش و پرورش نيز مورد تقدير قرار گرفت.
خبرنگار اجتماعي فارس به سراغ اين معلم فداكار رفت تا وضعيت وي را در آستانه نزديك شدن به سال جديد جويا شود.
مرتضي داوري نسبت به گذشته از وضعيت جسمي بهتري برخوردار است اما دلش شكسته است. با خوشرويي جواب پرسشها را ميدهد.
وضعيت جسميتان چطور است؟
ـ به لطف خدا خوبم
تدريس را شروع كرديد؟
ـ نه! فعلاً مرخصي هستم. هنوز شرايطم به حد ايدهآل نرسيده است.
دقيقاً چند درصد سوختگي داشتيد؟
ـ 25 درصد، دست، سينه و صورتم دچار سوختگي شده است.
از وضعيت مدرسهاتان خبر داريد؟
ـ دانشآموزانم به من سر ميزنند و آنها را ميبينم. در حال حاضر معلمي به جايم در اين مدرسه كار ميكند.
پيگيريهاي آموزش و پرورش چطور بوده است؟
ـ زياد خوب نبود. اول ميگفتند چيزي نگو، پيگيري ميكنيم من هم به خدا هيچي نگفتم اما آنها حتي براي من تقدير هم ننوشتند. چه آموزش و پرورش خودمان، چه استان و چه وزارتخانه.
اما ما شنيديم تقدير كردند و اعتباري دادند.
ـ بله! البته يك چك يك ميليون توماني بعد از 2 ماه دريافت كردم.
هزينه درمانتان چقدر شده است؟
ـ خيلي بالاست. هزينه داروهاي سوختگي گران است.
دفترچه بيمه نداريد؟
ـ دارم ولي بيشتر پمادها خارجي هستند و بايد آنها را به صورت آزاد تهيه كنم.
تاكنون چقدر هزينه داروهايتان شده است؟
بيش از 2 ميليون تومان هزينه كردم.
حقوق و عيديتان را گرفتيد؟
ـ حقوقم را گرفتم اما هنوز عيدي ما را ندادهاند.
خبر داريد كه بخاري مدرسهاتان را عوض كردند يا خير؟
ـ نه! هنوز عوض نكردند اما شنيدم كه بخاري جديد برايمان فرستادند.
توقع شما از آموزش و پرورش چيست؟
ـ لااقل احوال مرا ميپرسيدند و درباره وضعيتم و هزينهها سؤال ميكردند.
از مسئولان آموزش و پرورش چه خواستهاي داريد؟
ـ هيچ خواستهاي ندارم فقط بدانند با بيمهري مرا دلسرد كردند.
براي دانشآموزان چه حرفي داريد؟
ـ آرزوي سلامتي براي دانشآموزان و معلمان دارم و اميدوارم موفق باشند
http://www.edunews.ir/?view&sid=9197
در پيام يكي از بينندگان «بازتاب» آمده است: مرتضي داوري، معلم آموزگار دبستان حضرت رسول (ص) شهرستان دلفان، در حالي كه مشغول تدريس بود، متوجه شعلهور شدن بخاري نفتي كلاس درس ميشود و براي جلوگيري از انفجار بخاري ـ كه جان دانشآموزان را تهديد ميكرد ـ با در آغوش گرفتن بخاري و طي مسافت چند متري، از كلاس دور ميشود ... بخاري منفجر ميشود و معلم به شدت از ناحيه دست و صورت و سينه دچار سوختگي ميشود... دانشآموزان پيكر مجروح معلم خود را پس از 2 كيلومتر پيادهروي، در شرايط سخت به كنار جاده نورآباد ـ مله خان ميرسانند و از آنجا به بيمارستان مركز شهرستان انتقال ميدهند.
خوانندگان محترم همانطوري كه استحضار داريد، بارها از طريق رسانههاي مختلف فرياد برآورديم در حالي كه دو سال پيش، جشن كپرزدايي در كشور برگزار شد، در شهرستان دلفان هنوز 63 مدرسه كپري وجود دارد كه نهصد دانشآموز با رنج و محنت و ترس و دلهره و در حالي كه به سقفهاي چوبي آن نگاه و به ديوارهاي ترك خورده ـ كه با كوچكترين حادثهاي فرو ميريزند ـ هراس دارند، آيا يادگيري درس و مشق براي اينان معنايي دارد؟
همچنين در مركز شهر و بسياري از روستاها مدارس تخريبي وجود دارد كه دانشآموزان آن نيز به علت فرسوده و قديمي بودن مدارسشان در وضعيتي نامطلوب تحصيل ميكنند و يادگيري و فراگيري دانش براي آنان بيمعني كرده است. خداوند عاقبت اين معلم دلسوز را ختم به خير كرد كه با اقدام خود مانع تكرار مجدد فاجعه مرگ جانسوز دانشآموزان ـ كه نمونه آن سال گذشته در يكي از روستاهاي استان چهار محال بختياري اتفاق افتاد ـ شد. اين حادثه غمانگيز زنگ خطري است كه علاج واقعه را... .
يک روز که در قرارگاه مرکزي خاتمالانبياء (ص) از مرحوم سرلشکر قاسم علي ظهيرنژاد ـ که از ارتشيان قديمي بود و توفيق همراهي با امام را پيدا کرد و فرمانده عالي ارتش جمهوري اسلامي نيز بود و در جنگ زحمات بسياري کشيد ـ خواستم به خاطرهاي جالب از امام اشاره کند. ايشان با لهجه غليظ و شيرين آذري خود، رو به من کرد و گفت: آقاي رجائي، در ماههاي آغاز جنگ، يک روز که خدمت امام بوديم و نقشه منطقه عملياتي را جلوي ايشان پهن کرده و درباره برنامه آتي عملياتي ارتش خدمتشان توضيح ميداديم، وقتي که توضيحات ما پايان يافت، امام فرمودند: فرمايشات شما تمام شد؟ عرض کرديم: بله، اگر فرمايشي هست، بفرماييد.
امام فرمودند: بايد تمام همت شما اين باشد که حتي يک وجب از خاک ايران در تصرف عراقيها نماند و سپس در حالي که پنجهشان را روي نقشه ميگذاشتند، در عبارت عجيب و تکاندهندهاي، که همه فرماندهان حاضر در جلسه را در بهت و حيرت فرو برد، فرمودند: آقايان، بدانند اگر دشمن بخواهد به اندازه اين پنج انگشت کف دست من، چند سانت از خاک ايران را تصرف کند، من ترجيح ميدهم، پنجه من را قطع کند، ولي اين 5 سانت از خاک ايران جدا نشود؛ کنايه از آن بود که دستم را روي آن چند سانت ميگذارم و از اين قطعه کوچک تا قطع شدن دستم دفاع ميکنم.
اين مليتگرايي مثبت و سازنده امام، علاوه بر تماميت ارضي درباره ملت بزرگ آن هم شنيدني است. حضرت امام در عبارتي زيبا در يکي از پيامهاي آخر عمر مبارکشان، که در صحيفه نور درج شده، در تعظيم منزلت و مرتبت قدر ملت ايران، که آنها را بالاتر و برتر از ملت در صدر اول اسلام در زمان پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) ميدانستند، نوشتند: «ملت شريف ايران که جانم فداي يکايک آنها باد».
عظمت اين عبارت از آنجاست که همگان ميدانند امام هرگز در سخنان خود، بناي لفاظي و گزافهگويي براي مريد پروري و به دست آوردن دل مردم، که مبنايي غير صادقانه دارد، نداشتند. و اينکه جان خود را به يکايک ملت ايران تقديم ميکردند، ناظر بر اين بود که در زمان و نظر ايشان، همه ملت ايران مسلمان شيعه حزباللهي مجاهد جنگ رفتهاي نبودند که شايسته تقديم جان امام به خود باشند و هم در اين راستا بود که ايشان از مردم ايران، جز با تعابيري مانند ملت شريف ايران، ملت بزرگ ايران، ملت مجاهد ايران و. .. ياد نميکردند و الحق که اين مردم، شايسته چنين عشقي از چنان مردي آسماني بوده و هست؛ بهترين نمونه اين شايستگي، حضور درخشان آنان در صفحات غرب و جنوب کشور در جنگ هشت ساله با رژيم بعث عراق و پشتيبانان غربي و شرقي آن در دفاع از تماميت ارضي ايراني است که از زمان نادرشاه افشار (1160ـ1148 ه. ق) تاکنون سابقه نداشته است که در اثر جنگ و يا غير جنگ، پارهاي از خود را به نفع بيگانگان از دست نداده باشد!
من اطمينان دارم خداوند به دعاي مولاي ما حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه) اين ملت عزيز و سرفراز را براي ايران عزيزتر از آن، محافظت خواهد کرد تا فرزندان خود را به عنوان ياران خاص آن حضرت براي قيام جهاني حضرتش به محضر ايشان تقديم کند.

سلام گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلیها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...
گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملاقلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانیها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلمهایهالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كههالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیسهای سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیایهالیوودیها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلابهایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایههای خانوادهها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفتها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برقهالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربینهای عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملاقلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصتهای درخشانهالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملاقلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش.
سلام
تابستان رسيده و فصل گرما در اوج خودشه
تابستان هاي جنوب بسيار گرمه و طاقت فرساست اما اين گرما فايده هايي هم داره يا بهتر بگم ره آورد هايي هم همراهش هست .............
يكي از بهترين ره آورد هاي گرماي جنوب كه من حاضر نيستم با هيچ خنكيي عوض كنم، رطب تازه و شيرين نخل هاي رنگارنگ هست.
بهترين نوع خرما كه خنيزي باشه تو شهر ما به وفور يافت مي شه.
خرك kharak خنيزي قرمزرنگه و بسيار شيرين خرك هاي زرد رنگ و ارغواني رنگ هم يافت مي شه تو قرمزي همه ي نخل ها يك رنگ نيستند و تو زردي هم همينطور
................. اندازه و شكل و مزه ي همشون هم مثل هم نيست. مثلا خرك مرداسينگ رو اگه بخوريد انگار خرمالوي نارس خوردي و دهنتون زبط يا ملس مي شه!
اما خرك پوروس خوش شيرين و نرمه و به راحتي مي شه خورد.
شايد همه ي شما خرما رو ديده باشيد مخصوصا خرماي بي مزه ي مضافتي اما تا كسي تو تابستون نياد جنوب نمي تونه رطب تازه و خرماي تازه رو ببينه البته به لطف تكنولوژي مي شه فريز كرد يا با ماشين هاي مخصوص انتقال داد اما لذت چيدن خرماي تازه يا همون رطب و گذاشتن درون دهان ( البته بعد از پاك كردن) چيزي ديگه ايه....
چند تا عكس از خرماي تازه گذاشتم تا دهنتون آب بيفته!


خواص دارويي و ضد سرطاني هم داره
براي كاهش درد زايمان هم توصيه شده
فايده هاي ديگه اش هم برای درمان تصلب شرایین و خنثی کنند ه اسید اضافی معده است.
كسي رطب و خرك نمي خواد؟
در شهر ما به سبب وجود آب چشمه و زمين زراعي كشت نخل از دير باز رونق داشته و در زمان هاي نه چندان قديم آن طور كه پدر بزرگ ها و مادر برگ ها تعريف مي كنند باعث جذب مهاجران بسياري به اين منطقه شده است و در زمان جنگ جهاني دوم كه قحط سالي مردم را آواره كرده بود عده ي زيادي براي نجات از گرسنگي به رويدر آمده اند و با خرماي رويدر توانسته اند به زندگي ادامه دهند.
و در فصل چيدن خرما باز هم عده ي زيادي از اطراف براي كمك به اين كار و بردن سهمي از خرما ها به رويدر مي آمده اند.

اما در سال هاي اخير قيمت خرما بسيار تنزل يافته و كشاورزان رويدري از قبل نخل ها نه تنها سودي به دست نمي آورند بلكه هزينه ي نگهداري و عمل آوري آن بيشتر از سود فروش آن است.
و از طرفی كمبود زمين براي ساختمان سازي و افزايش جمعيت قسمتي از نخلستان ها براي ساخت و ساز از بين رفته است و اين امر موجب نگراني را فراهم آورده است.
هيچ صحنه اي غم انگيز تر از نخل سبزي نيست كه قطع شده و بر زمين افتاده است. يا نخلي كه بر اثر صاعقه سوخته و آتش گرفته است.
حسنک کجایی؟!
گاو ماما می کرد ،گوسفند بع بع می کرد ،سگ واق واق می کرد ،مرغ قدقد وخروس قوقولی قوقو !
و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی!
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
یک روز که حسنک با کبری چت می کرد ،کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است.کبری گفت که تصمیم دارد حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون می خواهد با پتروس چت کند.
پتروس همیشه جلوی کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.روزی پتروس دید که در سد سوراخی به قطر یک انگشت ایجاد شده و از آن آب خارج می شود.اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد به زودی می شکند. دیری نگذشت که پتروس در حالی که چت می کرد به همراه جمع زیادی از مردم محل غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن محل برود ، اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. چون که سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و بقیه مسافران قطار مردند. معلوم نیست کسی جرئت کرد در مراسم دفن آن ها شرکت کند!؟.
اما ریزعلی بدون توجه به اتفاقی که افتاده است، به خانه رفت و چون حوصله نداشت در گوشه ای نشست.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمانداری هم ندارد. آخر او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ ندارد چون که او دیگرمرغ ندارد! او پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد! چون فامیل های پولدار دارد. او همیشه به ریز علی سرکوفت می زند و پُز فامیل هایش را می دهد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت وگفت که گوشت تازه بره است! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که امروز دیگر در کتاب های ابتدایی از آن داستان های قشنگ اثری وجود ندارد.
اینو گفتم واسه تنهایی پاییز واسه غم های برگهای ریزان
لحظه های منم مثل هوای پاییز
عجیب و دلگیرند
براتون از کدوم رنگش بگم؟
گاهی زرد و تلخ میشن
گاهی نارنجی و پر انرژی
گاهی سرخ و عاشق
گاهی خشک
گاهی هم سبز کم رنگ
این همه لحظه های پاییزی من اند

پاییز و بوی بارون
پاییزونم دلتنگی
پاییز و نیمکت های منتظر
پاییز و کلاغ های چشم به راه
پاییز و پاییز و پاییز
دوست دارم سلطان فصل ها را

دلم شور های رنگارنگ داره
مثل برگهای پاییزی
هوای حوصله ام ابریست
مثل صدای بلبل غمگین
پاییز دلم در راه است
فصل تازه شدن رنگهای دل بی رنگم

